جستجو

ساختار

    نمایش پرسش و پاسخ

    پرسش

    پرسش . در قرآن آمده که مثلاً حضرت آدم يا موسى يا يونس و يا ديگر پيامبران، برخى دستورات خداوند را اجرا نکردند و خداوند آنها را مجازات کرد؛ ولى باز هم ما مى‏گوييم که همه پيامبران معصومند! لطفا به طور مستند و قانع کننده، جواب دهيد.

    پاسخ

    «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّي کُنْتُ مِنَ الظّالِمِينَ»[ انبيا 21، آيه 87.]؛ «و يونس همدم آن ماهى را ياد کن، هنگامى که از ميان قومش بيرون رفت، در حالى که بر آنان به سبب کفرشان خشم گرفته بود، و گمان کرد که ما هرگز بر او تنگ نخواهيم گرفت، ولى ما او را به کام نهنگ فرو برديم و او در تاريکى‏ها ندا داد که جز تو خدايى شايسته پرستش نيست و تو از اين که مورد اعتراض باشى منزّهى، به يقين من از ستمکاران بودم».

    در قرآن نسبت به پيامبران، داستان‏هايى نقل شده که بوى گناه از آن مى‏آيد؛ مانند داستان حضرت آدم که از درخت ممنوع خورد و از بهشت اخراج شد و داستان حضرت يونس که در شکم ماهى زندانى شد يا داستان حضرت موسى که با مشت، کسى را کشت. در اين باره، قبل از بحث قرآنى، بايد گفت که براى اثبات عصمت پيامبران و امامان، دليل عقلى وجود دارد؛ زيرا معقول نيست کسى که مى‏خواهد آيين و شريعتى بياورد، اهل گناه يا اهل خطا باشد. عصمت از گناه، مخصوص انبياء و امامان نيست و چه بسا حضرت اباالفضل و حضرت زينب (عليهاالسلام) هم معصوم بودند و حتى بسيارى از بزرگان و عالمان و حتى جوان‏ها، به اين معنا معصومند؛ يعنى اهل ارتکاب گناه نيستند.
    چيزى که مهم است، عصمت از خطا و اشتباه است و عقل مى‏گويد: پيغمبر بايد طورى باشد که مردم به او اطمينان داشته باشند؛ چون او از طرف خداوند، وحى مى‏آورد و اگر قرار باشد اشتباه کند يا نسيان و فراموشى و کم‏حافظگى داشته باشد، با فلسفه رسالت مخالف است. اگر پيغمبر چنين باشد، مردم از دين به در مى‏روند و ايمان نمى‏آورند؛ پس عصمت، دليل عقلى دارد؛ البته اهل‏تسنن قائلند که پيامبران تنها در امر رسالت معصوم هستند؛ اما ديدگاه شيعه اماميه، در مورد گستره عصمت انبياء، به شرح زير است:
    الف) عصمت از ارتکاب گناه صغيره و کبيره، در تمامى مراحل زندگى؛ چه قبل از بعثت و چه بعد از بعثت.
    ب) عصمت در دريافت وحى.
    ج) عصمت در حفظ و نگه‏دارى وحى.
    د) عصمت در ابلاغ وحى.
    ه) عصمت در اجرا و پياده کردن شريعت.
    گناه به معناى اصطلاحى، عبارت است از سرپيچى و تخلف از قانون و تجاوز از خطوط قرمزى که خداوند آنها را براى انسان ترسيم کرده و بر چنين گناهى، عذاب و عقاب الهى مترتب است. پيامبران (عليه‏السلام) به برهان عقلى از آلودگى به چنين گناهانى بايد پاک و مبرا باشند. عقل مى‏گويد: مقام پيشوايى خلق، به شخص گناهکار نبايد واگذار شود و در مسائل معمولى زندگى هم اين چنين است که در هر حرفه‏اى، اگر کسى اهل خطا و اشتباه باشد، اعتماد به او از بين مى‏رود و عقل نمى‏پذيرد که افراد خطاکار، هدايت جامعه را بر عهده گيرند؛ به ويژه اگر هدايت همه جانبه و معنوى باشد که دنيا و آخرت بشر در گرو آن است. در نتيجه، آن چه در مورد پيامبران مطرح است، ترک اولى است؛ نه گناه.
    در مورد «ترک اولى» بايد گفت: مراد از آن اعمالى است که نهى الهى در مورد آن، جنبه تحريمى ندارد و مستلزم عذاب و عقوبت در قيامت نمى‏باشد؛ بلکه ترک آن از نظر عقل، بهتر و شايسته‏تر از انجام آن است و اگر انسان انجام دهد، چه بسا در دنيا گرفتار مشقت و سختى شود.
    اگر دقت شود، تمام مواردى که براى حضرت آدم و حضرت موسى و حضرت يونس و ديگر پيامبران گفته شده، اين‏گونه مى‏باشد.
    اين که در دعاها مى‏خوانيم که انبياء از خداوند تقاضاى عفو و مغفرت کرده‏اند يا در آيات قرآن، اشاراتى به چشم مى‏خورد که دلالت بر خطاى آنها دارد، بايد توجه کرد که الفاظ دالّ بر گناه و معصيت در مورد آنان، معنى و مفهومى را که ما از الفاظ در ذهن داريم، نمى‏دهد؛ بلکه نسبت به آنها، به معنى ترک اولى است؛ يعنى از ميان دو کار، اگر آنان خوب‏تر را رها کنند و خوب را انجام دهند اين عمل، شايسته شأن و مقام آنها نيست؛ بلکه شايسته مقام آنان، کار خوب‏تر است[ ر.ک: امامى و آشتيانى، عقايد اسلامى، ص 257.].
    به عبارت ديگر، مراد از گناهى که براى پيامبران ذکر شده، گناه مطلق نبوده، بلکه گناه نسبى بوده است. گناه نسبى آن است که عمل غير حرامى از شخص بزرگى سرزند که با توجه به مقام و موقعيتش، شايسته او نباشد. ممکن است گاهى انجام يک عمل مباح در خور مقام افراد بزرگ نباشد که در اين صورت، انجام آن عمل، «گناه نسبى» محسوب مى‏شود؛ مثلاً نمازى که براى يک فرد عادى ممکن است نماز ممتازى باشد، براى اولياى حق، نماز به آن صورت، چه بسا گناه محسوب شود؛ زيرا يک لحظه غفلت در حال عبادت، براى آنها شايسته نيست. ساير اعمال نيز چنين است و اعمال با توجه به موقعيت آنها سنجيده مى‏شوند و به همين دليل، اگر يک «ترک اولى» از آنها سرزند، مورد عتاب و سرزنش پروردگار قرار مى‏گيرند.
    در نتيجه، انبياى الهى بايد از همه نوع گناه، مبرا باشند؛ ولى روشن شد که ترک اولى، گناه نيست و اين گونه اعمال، هيچ منافاتى با عصمت انبياء ندارند.
    درباره حضرت يونس (عليه‏السلام) در سوره انبياء آمده است:
    «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّي کُنْتُ مِنَ الظّالِمِينَ)[ انبيا 21، آيه 87.]؛ «و «ذوالنون» را [ياد کن] آن گاه که خشمگين رفت و پنداشت که ما هرگز بر او تنگ نخواهيم گرفت؛ تا در [دل ]تاريکى‏ها ندا در داد که معبودى جز تو نيست منزّهى تو. راستى که من از ستم‏کاران بودم».
    حضرت يونس (عليه‏السلام) ، سى سال تبليغ کرد و فقط دو نفر به او ايمان آوردند که يکى از آنها خشکه مقدس بود و همواره عبادت مى‏کرد و کارى با مردم و عقل و منطق نداشت. حضرت يونس از بى‏تفاوتى و لجاجت قومش به ستوه آمد و آنان را نفرين کرد. خداوند فرمود: من نفرين تو را مستجاب کردم و به زودى علامت عذاب مى‏آيد. پس يونس (عليه‏السلام) زحمت خود را کشيده بود با اجازه خدا هم نفرين کرد و به اذن خدا هم نفرين او مستجاب شد. حال مسئله از اين‏جا شروع مى‏شود که يونس (عليه‏السلام) هنگامى که مشاهده کرد علامت‏هاى عذاب در حال نمايان شدن است، از ميان قوم خودش دور شد و انتظار مى‏رفت که يونس (عليه‏السلام) براى اين کار خود از خداوند اجازه بگيرد؛ ولى اين کار را نکرد و خداوند نيز او را گرفتار شکم ماهى کرد! او گناه نکرده بود؛ اما او با آدم‏هاى عادى فرق مى‏کند. او يونس پيغمبر است و به او وحى مى‏شود و به همين علت، نبايد بى‏اجازه بيرون مى‏رفت و گرچه يونس (عليه‏السلام) از بيرون آمدن نهى نشده بود، اما اجازه گرفتن، سزاوار بود و چون اجازه نگرفت، ترک کرد آن‏چه را سزاوارتر بود که به‏آن «ترک اولى» مى‏گويند؛ پس گناه نيست.
    درباره موسى (عليه‏السلام) هم داستان اين بود که در مصر، ميان يک قبطى [هوادار فرعون] و يک سبطى [بنى‏اسراييلى] دعوايى رخ داده بود. موسى (عليه‏السلام) مى‏خواست آن دو را از هم جدا کند؛ يکى از آنها گردن کلفتى مى‏کرد. موسى (عليه‏السلام) با مشت به او زد و او هم مرد. موسى (عليه‏السلام) ديد مشکل دو تا شد؛ تا حالا فرعون به دنبالش بود و حالا جرم قتل هم به آن اضافه شد. از اين رو، از ترس اين که او را بگيرند، فرار کرد و پس از چندين سال که حضرت موسى (عليه‏السلام) به پيامبرى رسيد، خدا به او فرمود: به مصر برو؛ حضرت موسى (عليه‏السلام) مى‏گفت:
    «وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ»[ شعرا 26، آيه 14.]؛ «براى آنها بر گردن من گناهى است».
    اين ذنب، ذنب الهى نيست؛ بلکه گناه در ذهن مردم است؛ زيرا مردم او را قاتل حساب مى‏کردند و در ذهن آنها، موسى (عليه‏السلام) گناه کار بود و سوء سابقه داشت؛ در حالى که برخورد حضرت موسى (عليه‏السلام) منافاتى با عصمت او ندارد؛ بلکه به صورت غيرعمد و خطايى بود يعنى نه قصد کشتن آن قبطى را داشت و نه ابزار و نوع زدن کشنده بود.
    مأمون در جلسه‏اى از حضرت رضا (عليه‏السلام) درباره عصمت انبياء و آياتى که ظاهرشان گناه انبياء است، سؤال کرد و امام رضا (عليه‏السلام) پاسخ‏هاى زيبايى بيان فرمود. اينک ما بخشى از آن روايت را که در کتاب عيون اخبار الرضا نقل شده ذکر مى‏نماييم.
    على‏بن محمّدبن‏جهم مى‏گويد: به‏مجلس مأمون واردشدم؛ حضرت رضا (عليه‏السلام) نيز آن جا بود. مأمون از حضرت سؤال کرد: يا ابن رسول‏اللّه‏! آيا شما نمى‏گوييد که انبياء معصوم هستند؟ حضرت فرمودند: بله. گفت: پس معنى اين آيه چيست: «وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى»[ طه 20، آيه 121.]؟ حضرت فرمود: خداوند تبارک و تعالى به آدم فرمود: «اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ»[ بقره 2، آيه 35.]؛ «خود و همسرت در بهشت ساکن شويد و از رزق و روزى فراوان آن و از هر جاى آن که خواستيد بخوريد و به اين درخت، نزديک نشويد» و به درخت گندم[ اعراف 7، آيه 19.] اشاره فرمود؛ «فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِينَ»[ بقره 2، آيه 35.]؛ «که از ظالمين خواهيد شد» و خداوند به آنان نفرمود که از اين درخت و ساير درخت‏هاى اين نوع نخوريد و آن دو نيز به آن درخت نزديک نشدند و از آن نخوردند؛ بلکه بعد از وسوسه شيطان، از درخت ديگرى از آن نوع خوردند، و شيطان به آنان چنين گفت: «ما نَهاکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ»[ اعراف 7، آيه 20.]؛ «پروردگار شما، شما را از اين درخت نهى نکرده است» مگر به اين خاطر که اگر بخوريد، فرشته مى‏شويد يا جاودانه و هميشگى مى‏گرديد و براى آنان قسم خورد که من خيرخواه شما هستم و آدم و حوّاء تا قبل از آن، کسى را نديده بودند که به دروغ به خدا قسم ياد کند؛ «فَدَلاَّهُما بِغُرُورٍ»[ اعراف 7، آيه 22.]؛ «آنها را فريب داد» و آنها نيز با اطمينان به قسم او، از درخت خوردند و اين قضيّه، قبل از نبوّت آدم اتّفاق افتاد و اين گناه هم گناه کبيره نبود که آدم مستحقّ عذاب جهنّم شود.
    در قسمت ديگرى از اين حديث، حضرت مى‏فرمايد: خداوند عزّ و جلّ حضرت آدم را به عنوان حجّت خود بر روى زمين و جانشين در شهرها آفريد و او را براى بهشت نيافريده بود و اين عمل آدم، در بهشت واقع شد؛ نه در روى زمين و عصمت در زمين لازم است؛ تا اندازه‏ها و ميزان‏هاى امر خدا (يا تقديرات امر خدا) مشخص شود و آن گاه که به زمين آورده شد و حجّت و خليفه قرار داده شد، در قرآن آمده است:
    «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ»[ آل عمران 3، آيه 33.]؛ «خداوند، آدم، نوح، آل‏ابراهيم و آل‏عمران را بر عالميان برگزيد».
    امّا در آيه «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ...»، «لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ» يعنى بر او تنگ نمى‏گيريم [نه به اين معنى که بر او توانا نيستيم]. آيا اين آيه را نشنيده‏اى؛ «وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ»[ فجر 89، آيه 16.]؛ «وقتى خدا انسان را بيازمايد، پس روزى‏اش را تنگ کند»؟ در نتيجه «فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ»، يعنى روزى‏اش را بر او تنگ کند و اگر يونس گمان کرده بود که خدا بر او توانايى ندارد، قطعاً کافر شده بود؛ مخصوصا با توجه به اينکه ظنّ در اين‏جا به معنى «يقين» است نه صرف گمان.
    و در مورد داود (عليه‏السلام) ، کسانى که طرف شما هستند، در اين باره چه مى‏گويند؟ على‏بن جهم گفت: مى‏گويند: داود (عليه‏السلام) در محرابش مشغول نماز بود که ابليس به شکل پرنده‏اى بسيار زيبا در مقابلش ظاهر شد. داود نماز خود را شکست و برخاست؛ تا پرنده را بگيرد. پرنده به حياط رفت و داود هم به دنبالش از اطاق خارج شد. پرنده به پشت بام پريد و داود هم در طلب پرنده به پشت‏بام رفت. پرنده از آن جا به داخل حياط اوريا بن حنّان پريد، داود با نگاه خود، پرنده را دنبال کرد و در اين حال، چشمش به همسر اوريا که مشغول غسل بود، افتاد و به او علاقه‏مند شد و از طرفى، قبلاً اوريا را به جنگ فرستاده بود؛ سپس داود به فرمانده لشکر نامه‏اى نوشت که اوريا را جلوتر از تابوت عهد بفرست و فرمانده نيز چنين کرد. اوريا بر مشرکين پيروز شد و اين مطلب بر داود، خيلى گران آمد؛ از اين رو، دوباره نامه‏اى نوشت و دستور داد تا اوريا را جلوتر از تابوت بفرستند و فرمانده نيز اين بار اوريا را جلوتر فرستاد و اوريا کشته شد و داود با همسر او ازدواج کرد.
    راوى مى‏گويد: حضرت با دست بر پيشانى خود زد و فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»! شما پيامبرى از پيامبران خدا را به تهاون و سبک شمردن درباره نماز نسبت داديد؛ به گونه‏اى که مى‏گوييد: نماز را رها کرده، به دنبال پرنده‏اى رفت؛ سپس او را به عمل منافى عفّت و قتل نسبت داديد. او گفت: يابن رسول‏اللّه‏! پس خطاى داود چه بوده است [که به جهت آن استغفار کرد]؟
    امام (عليه‏السلام) فرمود: اى بى‏نوا! داود گمان کرد که خداوند، کسى را داناتر از او خلق نکرده است. از اين رو، خداوند دو فرشته را به سوى او فرستاد و آنان از ديوار محراب بالا رفته، در مقابل داود حاضر شدند و گفتند: «خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ فَاحْکُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلى سَواءِ الصِّراطِ. إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَکْفِلْنِيها وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ»؛ «ما دو نفر با هم اختلاف داريم و يکى از ما بر ديگرى ظلم کرده است؛ به حقّ بين ما حکم کن و خلاف حقّ نگو و ما را به راه درست، راهنمايى کن. اين برادر من است؛ نود و نه گوسفند دارد و من فقطّ يک گوسفند دارم و با اين حال، به من گفته است: آن يکى را هم به من بسپار و در اين بحث و گفت‏وگو، من حريف او نشدم».
    داود (عليه‏السلام) عجله کرد و بر ضد «مدّعى عليه» حکم داده، چنين گفت: «لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤالِ نَعْجَتِکَ إِلى نِعاجِهِ»؛ «با درخواست الحاق گوسفند تو به گوسفندانش به تو ظلم کرده است» و از «مدّعى» بيّنه‏اى (دليل و شاهدى) نطلبيد [و حال آن که قاضى بايد از شخص مدّعى، دليل و شاهد بخواهد] و حتّى به «مدّعى عليه» هم نگفت: تو چه مى‏گويى؟ اين خطا، خطاى راه و رسم داورى بود؛ نه آن خطايى که شما معتقد هستيد.
    آيا نشنيده‏اى که خداوند مى‏فرمايد:
    «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى...»؛ «اى داود! ما تو را در زمين، خليفه قرار داديم؛ در بين مردم، به حقّ حکم کن و از هواى نفس، پيروى نکن».
    او سؤال کرد: پس قضيّه او با اوريا چه بوده است؟ حضرت فرمود: در دوران حضرت داود (عليه‏السلام) ، حکم خدا چنين بود که هرگاه زنى شوهرش مى‏مرد يا کشته مى‏شد، بعد از او، هرگز ازدواج نمى‏کرد و اوّلين کسى که خداوند برايش مباح کرد که با زنى که شوهرش کشته شده، ازدواج کند، داود (عليه‏السلام) بود و آن حضرت هم پس از کشته شدن اوريا و تمام شدن عدّه همسرش، با آن زن ازدواج کرد و اين همان چيزى است که در مورد اوريا بر مردم گران آمد... .
    مأمون گفت: معنى اين آيه چيست؟:
    «وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْکَ قالَ لَنْ تَرانِي»[ اعراف 7، آيه 142.]؛ «وقتى موسى در وقت و موعدى که معيّن کرده بوديم، آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: خدايا! خود را به من نشان بده تا به تو بنگرم خداوند فرمود هرگز مرا نخواهى ديد».
    چگونه ممکن است موسى کليم اللَّه (عليه‏السلام) نداند که خداوند تبارک و تعالى، قابل رؤيت نيست و چنين درخواستى نمايد؟ حضرت فرمود: موسى کليم‏اللَّه (عليه‏السلام) مى‏دانست که خداوند برتر از اين است که با چشم ديده شود؛ امّا وقتى خداوند با او سخن گفت و او را به خود نزديک کرده، با او نجوا کرد، موسى نزد قوم خود برگشت و به آنان اطّلاع داد که خداوند عزّ و جلّ با او سخن گفته و او را به خود نزديک کرده و با او نجوا نموده است که در اين موقع آنان گفتند: «لَنْ نُؤمِنَ لَکَ»[ بقره 2، آيه 55.]؛ «تو را تصديق نمى‏کنيم»؛ مگر اين که همان طور که تو صداى خدا را شنيدى، ما هم بتوانيم به آن گوش دهيم و آن مردم، هفت‏صد هزار نفر بودند. موسى از بين آنان هفتاد هزار نفر برگزيد؛ سپس از بين اين هفتاد هزار، هفت هزار نفر را انتخاب کرد؛ سپس هفت صد تن و در آخر، هفتاد نفر را از بين آنان براى زمان و موعدى که خدا معيّن کرده بود، برگزيد و آنان را به کوه سينا آورد و در پايين کوه متوقّف کرد و خود به بالاى کوه رفت و از خداوند تبارک و تعالى خواست که با او سخن گويد و سخن خود را به گوش آنان برساند. خداوند متعال هم با او سخن گفت و آنان نيز سخن خدا را از بالا و پايين، چپ و راست و پشت سر و روبه‏رو شنيدند؛ زيرا خداوند صدا را در درخت آفريد و از آن پراکنده‏اش کرد؛ به گونه‏اى که آنان صدا را از تمام اطراف شنيدند؛ ولى گفتند: قبول نمى‏کنيم که آن چه شنيديم، کلام خدا باشد؛ مگر اين که آشکارا خدا را ببينيم و زمانى که چنين سخن بزرگى بر زبان راندند و تکبّر و سرکشى نمودند، خداوند عزّ و جلّ، صاعقه‏اى بر آنان فرستاد؛ صاعقه‏اى که آنان را به خاطر ظلمشان از بين برد.
    حضرت موسى به خداوند عرضه داشت: خداوندا! اگر وقتى نزد بقيّه بنى‏اسراييل برگردم، ايشان بگويند: آنان را بردى و به کشتن دادى؛ چون دروغ گفته بودى که خدا به نجوا با تو سخن گفته است، من چه جوابى به آنان بدهم؟ به همين دليل، خداوند آنان را زنده کرد و به همراه موسى (عليه‏السلام) فرستاد و آنان گفتند: اگر درخواست کنى که خدا، خود را به تو نشان دهد، تا تو به او بنگرى، خواسته‏ات را اجابت خواهد کرد؛ آن گاه تو به ما بگو خدا چگونه است؛ تا ما او را به بهترين وجه بشناسيم. موسى فرمود: اى مردم! خداوند با چشم ديده نمى‏شود و اصلاً کيفيّت ندارد؛ بلکه با آيات و نشانه‏هايش شناخته مى‏شود. آنان گفتند: سخن تو را قبول نداريم؛ مگر اين که از خدا چنين درخواستى کنى. موسى عرضه داشت: خداوندا! تو خود گفتار بنى‏اسراييل را شنيدى و تو صلاح آنان را بهتر مى‏دانى. خداوند متعال به موسى وحى کرد که اى موسى! آن چه از تو خواستند، از من بخواه، من تو را به نادانى آنان مؤاخذه نخواهم کرد. در اين موقع موسى گفت:
    «رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْکَ قالَ لَنْ تَرانِي وَ لکِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي. فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَيْکَ»[ اعراف 7، آيه 143.]؛ «خدايا! خود را به من نشان بده؛ تا به تو بنگرم! گفت: هرگز مرا نخواهى ديد؛ ولى به کوه بنگر؛ اگر در جاى خود قرار گرفت [و موسى در اين وقت از کوه به زير آمده بود]، مرا خواهى ديد. وقتى خداوند با آيه‏اى از آيات خود بر کوه تجلّى کرد، کوه را خرد نمود و موسى بيهوش بر زمين افتاد و وقتى به هوش آمد، گفت: تو منزّهى؛ توبه مى‏کنم و به سوى تو بازمى‏گردم»؛
    يعنى از جهل قوم خود نسبت به شناخت و معرفتى که نسبت به تو داشتم، برمى‏گردم و من از بين آنان اوّلين مؤمن هستم به اين که تو ديده نمى‏شوى.

    نظر بدهید

    از این شماره/ایمیل برای ارسال پاسخ سوالات خصوصی شما استفاده می شود

    نظرات کاربران

    برای این مطلب هنوز نظری ثبت نشده است!

    بورس مقالات